بهاریه در مدح امام جعفیر صادق "ع"
۳۱ بیت این قصیده از کلام دانشمند بزرگ و مورخ شهیر، حکیم و شاعر فاضل آقا و سید جلیل القدر محمد کاظم متخلص به بلبل کابل که قبل از وفات شان در اثر خودش بر ردیف شعر سالک قزوینی که مطلع آن این است: خرم آمد شاهد نوروز ایام بهار --- خوشنما چون خط ساقی، دلربا چون چشم بار
سروده بودند. از آنجا که تنی را از دست اجل امان نیست و باید مضمون ارتحال قدم به عالم زوال گذارد، این دنیای فانی را بدرود گفت. انّا لله و انّا الیه راجعون.
چون قصیده به اتمام نرسیده بود و برای جناب شان مرض موت واقع گردیده، روزی در ایام مریضی به بازپرس آن استاد معظم رفتم. ایشان بر بنده که یکی از ارادتمندان و مخلصان شان می باشم و هم اکتساب شعر از ایشان نموده ام، امر فرمودند تا به انجام اشعار ازکار یافته به توفیق خداوند بپردازم هرچند اظهار عجز و انکسار و ناتوانی نمودم، مکرراً امر فرمودند.
ولی از انجا که دوران همه وقت بر مراد نیست،مدتی موفق نشدم تا اینکه شبی آن استاد محترم را در خواب دیدم که با وقار کامل کاغذی به دستم می سپارند، دفعتن از خواب برخاستم و به یاد ان اشعار افتادم. شمع را افروختم و اوراق پریش خویش باز کردم.به عون خداوند متعال در همان شب به اتمام این قصیده پرداختم و به انجام ان موفق شدم و درودی بر روان پاک آن سید والا مقام فرستادم.
باید یاد آور شد که ابیاتی که به رنگ آبی اند، از طبع گهرزای ایشان طراوش نموده، بقیه از این قاصر میباشد.
(وقت آن آمد کــــــــــــــه باز از پرتو پروردگار ابر گـرید، غنچه خنددف گل دمد، نالد هزار)
(در چنان فصلی که میباشد ز انفاسش هوا ابر مینا، باده باران، جـــام گل، ساقی بهار)
(لاله آورده به کف، چون ساقیان سیم ساق باد را اندر شعف چــــــون شاهدان گلعذار)
(در بساط مفـــرش گل بال افشان شد هما وز نشاط مقـــــدم گل پای کوبان شد چنار)
(راغ شد از ارغوان چون چهـــــره ی باغ ارم باغ شد از اقحـوان چون روضه ی دار القرار)
(گر به دل داری هوای آن سوی صحرا،خرام تا به چــــــشم سر ببینی صنعت پروردگار)
(از تکلم هـــــــای بلبل، وز تبسم های گل جای ان دارد که گردد کرم؛ ماهی، مور؛مار)
(در چنین موسم ز انواع شکــــوفه در چمن میزند گل بر سر دستار شخــص شاخسار)
(شوخ چشمهایی حسنِ شاهدِگل می برد از دل بیچــــــــاره بلبل طاقت و صبر و قرار)
(اردوی دارای دی یکباره از گیتی نمــــــــود از هجـــــــــوم لشکر اسکندر گلشن فرار)
(سرو می نالد به گلشن، بید میــبالد به باغ میدمد گل درچمن، میـنالد از مستی هزار)
(شوق میبالد که آمد موسم عیش و نشاط ذوق می نالد که آمد وعـده ی بوس و کنار)
(زلف سنبل میکشاند مرغ دشتی را به دام چشمنرگس میکند،آهوی وحشی راشکار)
آب از فیض هــــــــــوا خندان که دارد اهتزاز می تپد ماهیچو سیـــــماب از فشار آبشار
از تراوش های ابرو از تبایش هــــــــــای باد جــای آن دارد که گردد خار؛ گل، حنظل؛ انار
زاغ می نالد به باغ از خـــــنده ی کبک دری آغ می نالد به راغ از چشــــــمه سار آبشار
از پی تبریک جشن گل به صحـــــن بوستان مطربا سر کن غــــــزل با صوت دف، آواز تار
جوش گل در خاطـــــرم پرورده نیکو مطلعی مطلعی چـــــــون زلف دلبر پیچ پیچ و تابدار
ای زشرم عارضت گل درعرق شسته عذار وی ز چشم مست تودردیده ی نرگس خمار
عنبرین خــــــــــال لبت چون دانه ی دام بلا از پی صید دلِ بیچـــــــــــــاره گان دارد قرار
تا لب شیرین تو شد شکر افشان در چــمن شور حسرت در دل بلبل فگــــــــنده روزگار
با خط ات ریحان چه نسبت، هاله در دور قمر یا بود امواج جوهـــــــــــــــــر موج تیغ آبدار
سرو قدت گر نگـــــردد سایه افگن بر سرم زود باشد کشته گـــــــــردم ز آفتاب اشتکار
دل به قید زلف مشکـــین تو با صد گونه پیچ تن ز تاب و پیچ آن گیـسو شده، چون تار؛ تار
زحسرت آنخالمسکینچون سپنددرمجمرم چند بگذاری که سوزم از غـم هجـــــر تو زار
با خیال لعل شیرین تو شبــــــــــها تا سحر همچو فرهاد حزین جـان کندنم باشد شعار
کاش آن ساعت که دل گردید با زلفت قــرین زندگی هــم از من دلداده بر می داشت بار
میروی همدوش غـــیر و نیستت با من نظر آشنا نا آشنا است، گشته با بیـــــــگانه یار
نیستت از محنت شبـــــــهـای هجرانم خبر که من همچوشمع میسوزموسازم اشکبار
کی تواند دیده ام دیدن ترا در بزم غـــــــــیر غیرت این غصـّـــه بر من زندگی بنموده عار
رشکم آیدای پری روچون توگل درصحـن باغ هم کلام سرو بینم یا که هــــم آغوش خار
آخر ای عذرا وش از بیداد جــــورت می کنم همچووامقزاشکخونین جیبودامن لاله زار
چند نالم همچــــو نی از سوزش درد فراق؟ چند گریم همچو ابر نوبهـــــــــاری، زار زار؟
با مریض عشق غـــیر از سوختن نبود علاج ساختن با سوختن آمد قـــــــــرین وصل یار
قرب جانان یافت هــر که صبر یا محنت نمود روزگاری گر چـــــــه از وی گشت دور روزگار
تا نظر بر صورت خوب تو کـــــــردم، مطلعی باز از نو سر زد از شــــرق دلم خورشید وار
(ای به گفتار لبت شــــــــیرین زبانی ها نثار شاهـــــــــد حسن ترا شیدا جمال روزگار)
(چون تو آیی بر تبسم، صبح گو دیگــر مخند چون تو آیی بر تکلـــم ابر گو دیگــــــر مبار)
(کرده گفتار توان بخش تو احـــــــیای نفوس ای لب لعل ترا عیــسی مریض رعشه دار)
(چون تو بربندی کمــر بر کوشش ترویج دین یاعلی برگو، دگر برون بیاور ذوالفــــــــــقار)
(باکف دست تو گردون را چه نسبت در سخا با شکوهت قدر گیتی را چه نسبت در وقار)
(اصل تو خیر الاصول و فرع تو خــــیر الفروع زانکه دارد اصل وفرعت ازسعادت برگ وبار)
(از درخت بخـــــــت سرسبز تو در گلزار دین میوه ی توحـید می ریزد به هــر لیل و نهار)
(منشیان حشر در روز قــــیامت چون کشند نامه ی اعـــــمال آل مصطفی را در شمار)
(ذکر یک تسبیح تو یک آفــــــرینش مغفرت فکر یک تقــــــدیس تو آمـــرزش یک روزگار)
(مصطفی را میسزد کز چون تو فـرزند خلف گر کند بر انبیاء در روز محــــــــــشر افتخار)
(در طریقت فی الحقیقت مرشد کامل تویی زانکه داری در حقیـــــــــقت اولیا را اقتدار)
(جعفر صادق امام ملک و ملت انکه هست از کلام با کمــــــــــالش دین و دولت پایدار)
(مذهب از تهذیب اقدارش چـــــو زر جعفری می نماید در حقــــیقت چون زر کامل عیار)
(وقت بخششچونکشی دستکرم ازآستین بختیان چــــــــــرخ را بندی قطار اندر قطار)
(کرده شهباز کمالت در فضـــــــــای معرفت از سر همـت هــمای اوج گردون را شکار)
(از جفا کاران امت آنچـــه دیدستی به دهـر گرزمین دیدی نمودی دردم ازهستی فرار)
(جد و باب اطهرت هر یک شهید کین شدند یک شده مسموم زهـــر و یک به تیغ آبدار)
می زند اتش به جــــــــــان آشوب روز کربلا سینه ی پاک حسین و شمر و پای ابله دار
از چه حیرانم نشد ویران جـهان ویران شوی شد حریم مصطـفی بر ناقه ی عریان سوار
سیلی و روی سکـــینه، عابدین و کعب نی آتش و خرگاه پیغـــــــــمبر، چه ظلم آشکار
مهمان راتشنه کشتن زین مسلمانی عجب بر یهـــــود و گبر و ترسا و مجوس رفتار عار
چشم دانش کـــور باد و پای بینش باد لنگ! خانه ی طـاقت خراب و سینه ی راحت فگار
ای امام ششـــمین، ای هــــــادی راه هدا ای خـــــــدیو راستـین ، ای سرور با اقتدار
جز ره و رسم تو ما را نیست منظــــــور دگر گوشه ی چـشم عطوفت از غریبان بر مدار
اصل این مدحیه برپا کرده صــــاحب دانشی تا دهد داد فصاحت راز شعـــــــــــــــر آبدار
حضرت استاد اعظـــــــم، سیّد عالی نصب "بلبل" گلزار کابل شاعـــــــــر مدحت شعار
چون بقا نبود جهــــــان را، گفت بدرود حیات در ره "انّا الیه راجعــــــــــــون" بر داشت بار
کرده در هنـــــگام بیماری مرا امر این چنین از پی اتمام این مدحــــــــــــــیه طور یادگار
مدتی با من نشد ممــــــــکن ز ادوار سپهر تا دهـــــم انجام این مطلب به فضل کردگار
دوش با سودای جــــانان نرد غم می باختم میزدم پهــــــــلو چو بسمل بر زمین خاردار
کاغذی بامن سپردوجستم ازجا چون سپند همتم روح الامـین بخــشید، کامم لطف یار
کردم اوراق پریشــــــــــم باز و بگرفتم قلم از پی انجام این اشعـــــــــار گشتم کامگار
از من بیچاره ی محـــــــزون هزاران در هزار باد هر لحظه درود و فاتحــــــــــه بر وی نثار
خسروا، مالـــــک رقابا، ســرورا، دین پرورا! بخش بر من از کرم عصیان و جرم بی شمار
صرف شدعُمرم به غفلت نایدازمن کرده ای صاحبا غیر از ندامت نیست با من برگ و بار
ملحه ی دیگــــــــــر ندارم جز در لطف شما از در الطاف تان بیچــــــــاره گان را غمگسار
دارم امیدی که از احسان و لطف و مرحمت شمع بالینم تو باشی وقت مــرگ و احتضار
در جـــهان هرچند به لوس معصیت آلوده ام در قیامت حق پیغـــــمبر نسازم شرمسار!
حاجتی دارم به دنیا از کــــــــــرم سازی روا کربلایی بودن و بودن در آن خــــــــاکم مزار
تا شوم زوار خــــــاک شاه مظلومان حسین آن که شد جان نبی، عـرش خدا را گوشوار
جای آن دارد کـــــــــه زوار حسین تشنه لب بر فلک بالد ز تمکین بر زمــــــــین از افتخار
نیستقاصرمطلبمزینشاعریجزوصفدوست می دهم خــتم سخـن را بر دعا باز اختصار
تا جهان باشد محـــــبان باد سرشار طرب
تا خزان باشد عدو باشد به مـاتم سوگوار